|
جمعه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٧
یا ابوالفضل
بی قرارم آقا بی قراررم اربابم بی قرارم سرورم بی قرارم چگونه صدایت کنم و بگویم که بی قرارم اشک هایم سرازیر است آقا به مادرت ام البنین قسمت دهم یا به آقام علی؟ بی قراریم را تمام کن
دوشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٧
یا ابوالفضل
اربابم سلام. اومدم بگم غلط کردم.اومدم بگم آخه من سگ کی باشم که بخوام باهات قهر کنم. یک کاری کن اشکم بند بیاد. یکشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٦
روزی بسان ديگر روزها
روزی بسان دیگر روزها نه!... بسی بهتر از دیگر روزها می گویند در این روز زاده شده ای آن روز برای خالقانت خاطره نگیز و سالگردش تا انتها برای خودت و شاید برای دیگری همان که روزت را خاطره انگیز می سازد برگی دیگر از برگهای ثبت ایام ورق خورد جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
يک سال گذشت
با نگاهی آغار با سلامی تکرار و با دیداری گرفتار یک سال می گذرد از آن لبخند ها و شب گریه ها از آن خاطرات خوب و اندک خاطره های بد از آن بودن ها و گاهی نبودن ها همه رفته اند!... همه رفته اند و تو مانده ای و یک سالی که گذشت حضورت همیشه سبز و استوار جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
مهر بر لب
مهر بر لب می زنم و خاموش نقاب بر صورت می زنم و پنهان مهلتی برای شکستن سکوت نیست یا حتی فرصتی برای بودن عابران تازیانه به دستند و منتظر برای دیدن ترکی در سکوت که با تازیانه بند زنند جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥
چه کنم که باشی؟
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ ۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰ ۲۱ ۲۲ ۲۳ ۲۴ ۲۵ ۲۶ ۲۷ ۲۸ ۲۹ ۳۰ ۳۱ ۳۲ ۳۳ ۳۴ ۳۵ ۳۶ ۳۷ ۳۸ ۳۹ ۴۰ ۴۱ ۴۲ ۴۳ ۴۴ ۴۵ ۴۶ ۴۷ ۴۸ ۴۹ ۵۰ ۵۱ ۵۲ ۵۳ ۵۴ ۵۵ ۵۶ ۵۷ ۵۸ ۵۹ ۱ ۲...... چرخش چرخش و باز هم چرخش عقربه ها شماره اش از دستم خارج شده اما ... تو همچنان نیامده ای آمده ای !... اما نیامده ای چه کنم که باشی؟ دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥
می روم
می روم !... کلاغ را هم نمی برم می خواهم به تنهایی ما باشم
چهارشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٥
شرمم باد
نقاب زدی و خود را مادر خواندی نفرین بر نقابت در دیار شما پستان بهر اتمام نفس است نه جاری نمودن شیره ی جان شرمم باد که مادر خواندمت شرمم باد که باورت نمودم شرمم باد که با مادرم روبرویم نمودی شرمم باد.
سهشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥
تولد آقامونه
سلام. قبل از همه چیز تولد آقا ابوالفضل العباس را به همتون تبریک می گم و اما بریم برای اجرای کلیشه....
پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم پیش از آنکه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل بر آنم که زندگی کنم بر آنم که عشق بورزم بر آنم که باشم در این جهان ظلمانی در این روزگار سرشار از فجایع در این دنیای پر از کینه نزد کسانی که نیازمند منند کسانی که نیازمند ایشانم کسانی که ستایش انگیزند تا دریابم شگفتی کنم بازشناسم که ام که می توانم باشم که می خواهم باشم تا روز ها بی ثمر نماند ساعت ها جان یابد لحظه ها گران بار شود هنگامی که می خندم هنگامی که می گریم هنگامی که لب فرو می بندم در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی خدا که راهیست ناشناخته پر خار ناهموار راهی که باری در آن گام می گذارم که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را بی آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات اکنون مرگ می تواند فراز آید اکنون می توانم به راه افتم اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام احمد شاملو
پ.ن اما اینا که کلیشه نیست.۱ بار دو بار۳ بار شاید ۱۰۰ بار نشستم و مرور کردم.۱۰ روز با همه جنگیدم با خودم کلنجار رفتم تا ثابت کنم که ام که می توانم باشم که می خواهم باشم.تعجب نکنید اما این روزها مدت زمای بود که گذاشته بودم لااقل خودم رو به خودم ثابت کنم.ما آدما خیلی وقتا خیلی چیزا توی حرفامون ادعا می کنیم اما آیا واقعا در عمل هم همین طوره؟آیا همه ما همونی که فکر می کنیم هستیم؟در جهت کسی که می خواهیم باشیم حرکت می کنیم.اینکه امروز مراسم نامزدی بود یا آغاز یه سفر یا اغاز یه شغل جدید یا حتی تولد یک عزیز موضوغ مسابقه نبود.موضوع این بود که این اتفاقی که امروز می افته در چه جهته...به سوی تو به سوی خود به سوی خدا. زمان
به سرعت می گذرد دقایق زمان اندک مقصد معلوم مسیر دشوار خسته نیستم که مقصد نیکوست
دوشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٥
۱
سلام. باز هم حدسی درست زده نشده فردا آخرین فرصته
شرمنده دوباره دیر شد [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
